چگونه فوتبال به سلاح مخفی پنتاگون تبدیل شد؟

شاید تا به حال به این فکر کرده باشید که چرا با وجود چندین دهه جنگ، تجاوز و خونریزی آمریکا در خاورمیانه، از ویرانه های عراق و خاکستر افغانستان تا فروپاشی لیبی و سوریه، افکار عمومی در غرب تا این حد منفعلانه، سرد و بی تفاوت به این فجایع واکنش نشان داده است؟ چرا سالها طول کشید تا نسل جدیدی در غرب ظهور کرد که فقط امروز با زبانی جدید و فریادی لرزان به این کشتارها اعتراض می کند؟
پاسخ در یک فرمول پیچیده رسانه ای نهفته است: جهان غرب با نسلی مواجه است که ذهن و روان آنها قبل از شلیک اولین گلوله ها توسط ابرسازمان های رسانه های غربی اداره و هدایت می شد. نسلی منحرف که هنوز هم با بزرگترین بهانه در تاریخ مدرن آمریکا برای کشتار جمعی در خاورمیانه، شعار «جنگ علیه ترور» همراه است. بهانه ای که ریشه در عواملی چون حوادث 11 سپتامبر 2001 دارد.
طلوع قرن جدید با غبار غلیظ، آسمان ابری و طعم گاز آهن سوخته در نیویورک آغاز شد. فروریختن برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی فقط یک حادثه فیزیکی یا تغییر در سیاست جهانی نبود. این فاجعه در واقع آغاز یک دوره جدید بود: “عصر درام جهانی”. هنوز بوی باروت از ویرانه های برج ها بلند نشده بود که چرخ دنده های غول پیکر رسانه های غربی شروع به مهندسی روان مردم کردند. جنگ های مدرن دیگر نیازی به بیانیه های دیپلماتیک طولانی برای مشروعیت نداشتند. آنها به یک “نمایش” نیاز داشتند. نمایشی که مرز بین واقعیت و مجاز را از بین می برد و جلاد را در نقش قربانی قرار می دهد و خونریزی را یک ضرورت اخلاقی و میهنی جلوه می دهد. این راهبرد با ابزار فرهنگ عامه، ورزش و موسیقی، احساسات جامعه را تسخیر کرد به طوری که ذهن ها جلوتر از چکمه های سربازان حرکت کرد.
سال 2002 تاکنون پر از درام بوده است. اگرچه نمایش ها و جشن های سال نو میلادی 2001-2002 در سراسر جهان برگزار می شد، اما در زیر پوست این جشن ها، چرخ دنده های ماشین جنگی در حرکت بود. حتی در جشنهای سنتی مانند تورنمنت گل سرخ پاسادنا در پاسادنا، کالیفرنیا، که در آن اوقات خوش موضوع اصلی است، برنامهها تحت تدابیر شدید امنیتی هستند که با رژه تفنگداران دریایی ایالات متحده شروع میشود و با گروه موسیقی و سواره نظام نظامی به پایان میرسد. این رویدادها مضامین نظامی و میهنی را به نمایش گذاشت و درام جنگ را به عنوان روح هزاره جدید به تصویر کشید.
Super Bowl 2002: زمانی که فوتبال جنگ های آمریکا را برای چندین دهه مشروعیت بخشید
با ورود به سال 2002، فرهنگ نمایش به سرعت گسترش یافت. در ساختار اجتماعی آمریکا هیچ پدیده ای به اندازه «سوپر بول» (فینال لیگ فوتبال آمریکا) توانایی جمع آوری توده های مردم را ندارد. رویدادی ورزشی که به طور میانگین با بیش از هشتصد میلیون تماشاگر در چهار گوشه جهان دنبال می شود. سوپربول سال 2002 که تنها چند ماه پس از 11 سپتامبر برگزار شد، به نقطه عطفی تاریخی در تبدیل ورزش به ابزار مستقیم تبلیغات نظامی تبدیل شد. بیش از 160 میلیون شهروند آمریکایی برای تماشای بازی سنت لوئیس رامز و نیوانگلند پاتریوتز روی تلویزیون های خود نشستند. فوتبال در این شب دیگر برای سرگرمی نبود، بلکه برای تقدیس ماشین جنگی آمریکا بود.
افتتاحیه این مراسم با یک مراسم کاملا نمایشی و نظامی آغاز شد. ماریا کری خواننده مشهور آمریکایی سرود ملی را خواند و همزمان پرچم واقعی بیرون کشیده شده از زیر آوار برج های دوقلو در ورزشگاه برافراشته شد. این تصویر بلافاصله حس انتقام، ظلم و غرور زخمی را در هم آمیخت. در ادامه و در حالی که بازیکنان به شکلی جذاب و نمایشی وارد زمین شدند، اعضای تیم مدافع “میهن پرستان” (که نامش به معنای میهن پرستان است) با لباس های ورزشی قرمز، سفید و آبی، در قالب ارتشی یکپارچه و آماده نبرد وارد زمین شدند. آنها در جدول مسابقات در مقابل تیم قدرتمند «رمز» شانس کمتری داشتند اما در آخرین ثانیه های بازی از شکست فرار کردند. اتفاقی که خبرنگاران ورزشی با هیجانی وصف ناپذیر آن را “بزرگترین سوپربول تاریخ، بزرگترین بازگشت و هیجان انگیزترین پایان ممکن” نامیدند تا این درام ورزشی را به تعصب ملی گره بزند.
با کمک مستطیل سبز، حضور آمریکا در افغانستان افتخارآمیز به نظر می رسید
Super Bowls اغلب با رویدادهای نظامی مرتبط است. درست مانند سال 1991 که در این مسابقه تصاویری از کشتی های جنگی در خلیج فارس، گروه های موسیقی و یادبود جورج بوش، پدر و ارتش آمریکا به تصویر کشیده شد. با پیروی از همین الگو، در سال 2002 در سوپر بول، بوش پدر (خود کهنه سرباز نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا) به همراه ستاره NFL راجر استاباخ، سکه شروع را پرتاب کردند. اما فراتر از اینها، با استفاده از فن آوری های پیشرفته پخش زنده، تصاویر نیروهای نظامی ایالات متحده مستقر در قندهار افغانستان بر روی صفحه نمایش پخش شد. در این پخش زنده آمار و ارقام گرافیکی مربوط به جنگ بر روی تصاویر سربازان قرار گرفت که صفحه تلویزیون را دقیقاً شبیه اتاق جنگ ارتش نشان می داد. ستارگان هر تیم نیز به نوبت در مقابل پرچم آمریکا در اهتزاز ظاهر شدند و پیام هایی با این مضمون بر روی صفحه نمایش ظاهر شد: “آنها افتخار می کنند که بخشی از این کشور بزرگ هستند و قدردان رشادت های نیروهای نظامی در افغانستان هستند.”
گرافیک کامپیوتری پخش شده توسط شبکه دست راستی فاکس با رنگ های پرچم آمریکا (قرمز، سفید و آبی) پر شده بود. حتی جلوه های بصری با آتش بازی های انفجاری و رنگ های میهنی هماهنگ شده بود. لوگوی Super Bowl در مرکز زمین ورزشی به شکل نقشه ایالات متحده طراحی شده است و شبکه فاکس از لوگویی با رنگ های پرچم استفاده کرده است. تقلیدی از NBC که پس از حملات 11 سپتامبر، لوگوی طاووس رنگارنگ خود را به سه رنگ پرچم آمریکا تغییر داد. این شبیه سازی بصری فرآیند روانی پیچیده ای را در ذهن مخاطب ایجاد کرد: جنگ در افغانستان دیگر یک رویداد دور و وحشتناک نبود. بلکه بخشی از یک بازی هیجان انگیز، مدرن و غرورآفرین در مرکز زمین ورزشی به نظر می رسید.
اوج این نمایش رسانه ای در زمان استراحت بین دو نیمه رخ داد. جایی که هنر و سرگرمی عامه پسند مسئولیت نرمش و مشروعیت بخشیدن به سیاست های جنگ طلب را بر عهده گرفت. در نیمه دوم، بونو، خواننده ایرلندی و از اعضای گروه معروف U2 که به تازگی از مجمع جهانی اقتصاد بازگشته بود، روی صحنه آمد. بونو و بیل گیتس تلاش کرده بودند تا رهبران اقتصادی جهان را متقاعد کنند که به شکاف طبقاتی، فقر، بهداشت و محیط زیست توجه کنند. اما تناقض عجیبی در جریان بود: مردی که از فقر جهانی در فضاهای بینالمللی صحبت میکرد، اکنون در قلب نماد سرمایهداری و نظامیگری غربی ایستاده بود تا احساسات تودهها را هدایت کند.
بونو فریاد می زد: «روز زیبایی است» و جمعیت با آهنگ معروف منفجر می شد. اما بخش اصلی برنامه ادای احترام به قربانیان 11 سپتامبر بود. هنگامی که U2 آهنگ احساسی “جایی که خیابان ها نامی ندارند” را می خواند، پارچه ای غول پیکر حاوی نام همه قربانیان حملات باز شد. در پایان اجرا این بنر افتاد و دود مصنوعی صحنه را به عنوان خاکستر برج های دوقلو پوشاند. در آخرین لحظه، بونو جلوی ژاکت خود را باز کرد تا آستری که به شکل پرچم ایالات متحده بود آشکار شود. در این لحظه ورزشگاه از هیجان منفجر شد. در اینجا بود که هنر انتقادی و موسیقی راک کاملاً در خدمت ساختار قدرت قرار گرفت و پیام نهایی به جهان منتقل شد: ایالات متحده مظلوم، صالح و قهرمان است و جنگ های بعدی ابزاری مشروع برای محافظت از این شیوه زندگی است.
Super Bowls همچنین جشنواره ای برای ستایش جامعه مصرف گرا است که وب سایت ها هر ساله آگهی های تبلیغاتی را جمع آوری و پخش می کنند. در همان زمان، بریتنی اسپیرز یک تیزر پپسی با تصاویر نوستالژیک و مدرن از دهه های گذشته را در یک تبلیغ پر زرق و برق 8 میلیون دلاری اجرا می کرد. این کنار هم قرار گرفتن ارتش (گل سرسبد و جنگ) و مصرف کننده (تبلیغات پپسی) یک استراتژی دوگانه را آشکار می کند: مردم باید متقاعد شوند که سبک زندگی و رفاه آنها در خطر است و ارتش تنها ضامن بقای این لذت های روزمره است.
ایران امروز و سناریوی بی هویتی تیم ملی فوتبالش
امروز اما چرخ این دکترین رسانه ای چرخیده و پای این جنگ شناختی و نمایشی به مرزهای کشورمان ایران رسیده است. به خصوص با نزدیک شدن به بزرگترین تورنمنت فوتبال جهان، جام جهانی، اندیشکده های رسانه ای پس از دهه ها آموزش افکار عمومی غرب، اکنون همان فرمول مکرر را در جامعه ایران اعمال کرده اند، اما این بار کاملاً معکوس. اگر در آمریکا ورزش و سرگرمی سیاسی و نظامی شود تا از یک جامعه متلاشی شده علیه خاورمیانه هویتی واحد، منسجم و جنگجو بسازند. امروز در مورد ایران، ورزش و مشخصاً «تیم ملی فوتبال» هدف جراحی رسانهای است تا دقیقاً برعکس عمل کند: ایجاد تفرقه، ایجاد شکاف اجتماعی و هویت زدایی کامل از یک ملت. برنامه ای که سال هاست توسط برخی رسانه ها دنبال می شود.
در بحبوحه فشارهای همه جانبه و جنگ هیبریدی کنونی، جریان های رسانه ای غرب و بازوهای فارسی زبان آنها با استفاده از تکنیک های قطبی سازی کاذب، این جمله خطرناک را پمپاژ می کنند: «این تیم، تیم ملی ایران نیست، تیم جمهوری اسلامی است!» این مرزبندی مصنوعی یک خلع سلاح روانی بی رحمانه است. با تحریم موفقیتهای ورزشی، بزرگنمایی بحرانهای روزمره و اعمال فشار روانی سنگین بر ورزشکاران، تلاش میکنند پیوند عاطفی عمیقی را که قرنهاست بین اعضای ملت و نمادهای مشترک آنها وجود دارد، قطع کنند.
هدف اصلی این نمایش فراتر از یک ساختار سیاسی، فروپاشی خود مفهوم «ایران» به عنوان یک واحد تاریخی است. وقتی ملتی متقاعد شود که پرچم، سرود و حتی تیم ملی فوتبالش دیگر متعلق به او نیست، بی وزنی، بحران معنا و بیگانگی را تجربه می کند. جامعه ای که اینگونه از درون تهی و تکه تکه شده، خط دفاع روانی اش فرو می ریزد و آماده پذیرش شکست، تفرقه و مداخلات سخت خارجی است. رسانه هایی که برای جنگ افروزی در سوپربول با پرچم آمریکا مشروعیت خریدند، امروز با هجمه به هویت تیم ملی ایران در صدد غارت غرور ملی یک ملت هستند.
عبور از فریب مجاز و بازگشت به واقعیت
قرن جدید، دوران پیروزی «نمایش» بر «حقیقت» است. وقتی زمین فوتبال به اتاق عمل تبدیل می شود و قاب تلویزیون هویت یک ملت هزار ساله را به دوقطبی سیاسی تقلیل می دهد، تنها راه مقاومت، مجهز شدن به سواد رسانه ای و نگاه انتقادی است. باید بتوانیم پرچم، تیم ملی و نمادهای تاریخی خود را از چنگ تفاسیر رسانه ای بی هویت بیرون بکشیم و بدانیم که حفظ وحدت نمادین اولین خط دفاع در برابر جنگ های شناختی مدرن است.
بخش عمده ای از تحلیل ساختاری دقیق و کالبدشکافی رویدادهای پس از 11 سپتامبر در این گزارش از کتاب «فرهنگ رسانه ای: مطالعات فرهنگی، هویت و سیاست» اثر داگلاس کلنر، نظریه پرداز برجسته مکتب انتقادی وام گرفته و الهام گرفته شده است. در این اثر کلیدی، کلنر به تفصیل سوپربول سال 2002 و دیگر مراسم ورزشی و رسانه ای آمریکا را تحلیل می کند و توضیح می دهد که چگونه صنایع فرهنگی و شبکه های تلویزیونی بزرگ با ترکیب فناوری های بصری و حس میهن پرستی افراطی، افکار عمومی را برای پذیرش دکترین جنگ طلبانه نومحافظه کاران آماده کردند. این کتاب قطبنمای منحصربهفردی برای درک چگونگی تبدیل «فرهنگ عامه» به «سلاح استراتژیک» در دستان ساختارهای قدرت است. ترجمه فارسی این کتاب نیز توسط گودرز میرانی در انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شده است.














