ترفندهای جنگی؛ وقتی گربههای ایرانی ارتش مصر را به زانو درآوردند

حمله آغاز شد. مصریان می خواستند تیرها را از کمان رها کنند که منظره عجیبی آنها را میخکوب کرد. صف بزرگی از الهه های مصری در مقابل آنها ایستاده بودند و حیواناتی که کشتن هر یک از آنها گناه بزرگی محسوب می شد به سمت آنها می آمدند.
خورشید بلندتر شده بود و ارتش ایران که پشت به خورشید ایستاده بود بهتر دیده می شد. مصری ها آماده بودند تا نبردی بزرگ را آغاز کنند که سرنوشت سرزمینشان را تعیین کند. در حالی که کمان ها کشیده شده بود و نوک نیزه ها به سمت ارتش ایران نشانه رفته بود و چند لحظه دیگر جنگ آغاز می شد، خورشید تقریباً به نیمی از آسمان رسیده بود و اکنون ارتش ایران کاملاً دیده می شد. حمله آغاز شد. مصریان می خواستند تیرها را از کمان رها کنند که منظره عجیبی آنها را میخکوب کرد. صف بزرگی از الهه های مصری در مقابل آنها ایستاده بودند و حیواناتی که کشتن هر یک از آنها گناه بزرگی محسوب می شد به سمت آنها می آمدند.
دو سپاه ایران و مصر در محلی به نام پلوسیم یا پلوسیوم در دروازه های شرقی مصر به هم رسیده بودند. فرماندهی ارتش ایران بر عهده کامبوجا بود و فرماندهی ارتش مصر برعهده شاه جوان یا فرعون جوان پاسامتیک سوم بود. پسر آماسیس دوم کامبوج به مصر لشکر کشی کرده بود تا پاسخی جدی به توهینی که به او شده بود بدهد. از روزی که کامبوج بر تخت سلطنت نشست، آرزوی تسخیر مصر را داشت.
برگردیم به ۲۵۷۰ سال پیش که هنوز کوروش در ایران به سلطنت نرسیده بود. اپریس، بیست و ششمین فرعون مصر، هنوز در قدرت بود و فرمانده ارتش خود را برای سرکوب شورش آمسیس به سیرنه، جایی در لیبی امروزی فرستاد. اما امسیس با شورشیان ائتلاف کرد و آنها او را فرعون جدید مصر نامیدند. جنگ داخلی بزرگی در گرفت و آپریس کشته شد. آمسیس او را دفن کرد و با دختر بزرگش خدبنیتیربنت دوم ازدواج کرد. اما آپریس دختر دیگری به نام نیتیس داشت و چون خیلی جوان بود، او را نجات داد و او زنده ماند.
۴۰ سال از این واقعه گذشته بود که در سال ۵۳۰ قبل از میلاد کامبوجیه پسر کوروش کبیر به سلطنت رسید. او همیشه رویای مالکیت مصر را در سر می پروراند، اما مصر سرزمینی نبود که بتواند با یک جنگ آسان پیروز شود. قبل از به قدرت رسیدن کامبوج، پدرش کوروش از مصریان خواست تا یکی از بهترین پزشکان خود را به دلیل بیماری چشمی به ایران بفرستند. امسیس به جای افق میهن داوطلبانه از یکی از بهترین چشم پزشکان مصری خواست که خانواده اش را رها کند و به ایران برود و این آغاز کینه ای بود که پایانی نداشت.
این پزشک مصری که نام او را به درستی نمی دانیم، قصد دارد از آمیسیس انتقام بگیرد. او به کامبوج می گوید که اگر با دختر آمسیس ازدواج کند، می تواند در آینده سیاسی مصر نقشی ایفا کند. پزشک مصری میدانست که اگر آمیسیس این درخواست را بپذیرد، دخترش هرگز ملکه نمیشود و مانند زنان ایرانی در کنار کامبوج مورد احترام قرار نمیگیرد و این باعث ناراحتی و ناراحتی امسیس میشود و اگر قبول نمیکند، کامبوج برای اهانتی که به او شده بود، جنگ بزرگی را آغاز میکند. کامبوجیا که نمی داند در ذهن دکتر مصری چه می گذرد، از ایده او خوشش می آید و پیکی را نزد امسیس می فرستد و دخترش را خواستگاری می کند.
کامبوجیا از نیتوکریس، دختر محبوب آمیسیس خواستگاری کرده بود. زنی که در معابد کرناک مقام مذهبی و سیاسی مهمی داشت و بسیار ثروتمند و با نفوذ بود. امسیس وقتی متوجه این خواستگاری شد، همان شک و تردیدی را داشت که پزشک مصری قبلاً به آن فکر می کرد. او نمی خواست دخترش به ایران برود و هرگز ملکه نشود، اما نمی توانست با این پیشنهاد هم مخالفت کند، زیرا نمی خواست با ایران وارد جنگ شود.
او به نیتیس رفت. دختری که تنها بازمانده آپریس بود و حالا چهل ساله بود. مورخان می گویند که او زنی قد بلند، زیبا و خوش اندام بود و مانند او در مصر یافت نمی شد. او را با لباسها و زیور آلات سلطنتی آراست و با نام دخترش به ایران فرستاد و او به این پیشنهاد پاسخ مثبت داد. نیتیس با کامبوجیا، پادشاه ایران ازدواج کرد. نیتیس هرگز همسر مورد علاقه کامبوج نبود.
اما پس از سه سال، نیتیس راز بزرگ ازدواج خود با کامبوج را فاش کرد. به این ترتیب او می خواست از آمیسیس که او را عامل مرگ پدرش می دانست انتقام بگیرد. او به کامبوجیا گفت: «ای پادشاه، تو نمیدانی چگونه آماسیس تو را فریب داد و من را با زیور آلات زیبا تزئین کرد و مرا به عنوان دختر خود نزد تو فرستاد، در حالی که من دختر واقعی آپریس هستم، کسی که آماسیس بر او قیام کرد و او را کشت.» کامبوج پس از شنیدن این سخنان و فهمیدن این که فریب خورده است خشمگین شد و تصمیم گرفت به مصر حمله کند. یک تصمیم جسورانه اما قاطع. او لشکر بزرگی از ایرانیان، یونانیان و دیگر سربازان از سرزمین های امپراتوری ایران آماده کرد و به سوی مصر لشکر کشید.
ارتش ایران باید از عراق و اردن امروزی می گذشت و از طریق غزه وارد صحرای سینا می شد. مسیری طولانی، خشک، گرم و سوزان. از این رو کامبوج زمستان را برای خروج لشکر بزرگ خود افق میهن کرد و مقرر شد که نبرد در بهار در محلی به نام پلوسیوم یا پلوسیوم که نزدیک پورت سعید کنونی است، یعنی در دلتای شرقی نیل، صورت گیرد. جایی که دروازه ورودی مصر از سمت شرق بود. مورخان می گویند که سپاه ایران ده ها هزار نفر بود و چون به غزه رسید با کمک اعراب و راهنمایی آنان وارد صحرای سینا شد و سرانجام به پلوسیوم رسید. اکنون می ۵۲۵ قبل از میلاد است و چیزی تا نبرد پلوسیوم باقی نمانده است.
کامبوجی که خود فرماندهی ارتش را برعهده داشت، از مورخان، نویسندگان، دانشمندان و پژوهشگران ایرانی خواست تا هر آنچه از فرهنگ و آداب و رسوم مصر می دانند برای او جمع آوری کنند و در طول سفر درباره مصر مطالعه کرد. اما اتفاق دیگری در مصر رخ داده بود. همزمان با راه اندازی ارتش عظیم ایران، آماسیس می میرد و پسرش پاسامتیک سوم به تخت سلطنت می رسد. او جوان و بیتجربه بود، اما ارتش بزرگی برای ایستادگی در برابر کامبوج فراهم کرد.
ارتش مصر بزرگتر بود و در سرزمین خود می جنگید. ارتش ایران ظاهراً شانس کمتری برای پیروزی داشت، اما کامبوج پیروزی را صرفاً در تعداد سربازان، وسعت ارتش و تجهیزات نمی دید و بسیار هوشمندتر از اینها بود و معتقد بود که یک استراتژی عالی و درک صحیح از اعتقادات دشمن می تواند پیروزی قطعی را تضمین کند.
مصریان اعتقاد عمیقی به خدایان و الهه ها داشتند. باورهایی که باعث محبوبیت بسیاری از حیوانات در مصر شد. یکی از مهم ترین، محبوب ترین و جالب ترین این حیوانات گربه بود. حیوانی که بر اساس آن مصری ها الهه باست یا باستت را می پرستیدند. الهه حفاظت، شادی، باروری، موسیقی، رقص و خانه. این الهه در ابتدا مظهر شیری خشن و جنگجو بود، اما از حدود قرن نهم قبل از میلاد و پس از اهلی شدن گربه ها، تصویر او تغییر کرد و تبدیل به زنی با سر گربه شد. الهه ای مهربان، مادرانه و قابل دسترس برای مردم مصر.
مصریان الهه باستت را دختر خدای خورشید «را» می دانستند و معابد بزرگی برای او ساختند و حضور او در بسیاری از نقوش مصر باستان به چشم می خورد. به افتخار او، مصری ها گربه های خانگی را با جواهرات تزئین می کردند. گربه ها از ظروف صاحبانشان می خوردند و پس از مرگ آنها را مومیایی کرده و در گورستان های مخصوص دفن می کردند. کشتن یک گربه جرمی جدی بود و حتی می توانست مجازات مرگ داشته باشد. هر گونه توهین به باستت می تواند عواقب مهلکی داشته باشد. کامبوج به خوبی از این تعصب و اعتقاد به الهه باستت آگاه بود.
کامبوجیا به سربازان خود دستور می دهد تا الهه باستت را روی سپرهای خود نقاشی کنند. سپس دستور داد حیوانات مقدس مصریان از جمله گربه و گاو آپیس را در صف مقدم ارتش ایران قرار دهند. صبح روز نبرد، سپاه ایران با پشت به خورشید به سوی مصری ها حرکت می کند. مصری ها ابتدا جزئیات ارتش را نمی دیدند و نمی دانستند چه اتفاقی می افتد. کم کم خورشید به نصف آسمان می رسد و ارتش ایران بیشتر نمایان می شود. ناگهان مصری ها سپرهای بزرگی را روبه روی خود می بینند و تصویر الهه باستت روی آن ها دیده می شود. ترس تمام وجود آنها را فرا می گیرد، اما این همه ماجرا نبود. گربه ها، گاوهای مقدس و سایر حیوانات مقدس در مقابل صف سپاه ایران حرکت کردند.
مصری ها نمی دانستند چه کنند. کمانها را کشیدند و آماده تیراندازی شدند، اما نمی دانستند که این تیرها ارتش ایران را به زانو در می آورد یا خشم الهه باستت را برمی انگیزد. این تردید باعث شد که با رسیدن ارتش ایران به آنها و درهم شکستن آنها توسط ارتش ایران بدون تصمیم قاطع از حمله غافلگیر شوند. بسیاری از مورخان یونانی نوشته اند که در این نبرد حدود ۵۰۰۰۰ نفر از ارتش مصر کشته شدند در حالی که تلفات ارتش ایران حدود ۸۰۰۰ نفر بود.
پسامتیک پس از پیروزی ایران در نبرد پلوسیوم به همراه بقیه سپاه به ممفیس پایتخت مصر گریخت، اما در آنجا نیز از حمله کامبوج در امان نبود و سرانجام زنده به دست او افتاد. کامبوجیه پسر و دختر پاسامتیک را به جرم شورش می کشد و سپس خود را فرعون مصر می خواند و در مصر با این عنوان تاج گذاری می کند.
جنگ کامبوج در مصر یا نبرد پلوسیوم و ترفندها و حیله هایی که او برای شکست مصریان به کار می برد، سال ها مورد توجه فرماندهان ایرانی و حتی فرماندهان و پادشاهان سرزمین های دیگر قرار گرفت; ترفندی که مبتنی بر شناخت اعتقادات دینی دشمن بود و از آن برای رسیدن به یک پیروزی بزرگ استفاده می کرد.
منبع: عصر ایران










